جلال الدين الرومي
376
فيه ما فيه ( فارسى )
بركن برفق سبلتشان گرچه دولتند * بشكن به حلم گردنشان گرچه گردنند ص 255 بوته خود گويدت چو پالودى * كه زرى يا مس زراندودى ص 171 تا ظنّ نبرى كه رهروان نيز نيند * كامل صفتان بىنشان نيز نيند زين گونه كه تو محرم اسرار نيى * مىپندارى كه ديگران نيز نيند ص 127 تدبير كند بنده و تقدير نداند * تدبير به تقدير خداوند چه ماند ص 183 تو به قيمت وراى دو جهانى * چكنم قدر خود نمىدانى ص 28 تو جوهرى و هر دو جهان مر ترا عرض * جوهر كه از عرض طلبند هست ناپسند آن كس كه علم جويد از دل برو گرى * و آن كس كه عقل جويد از جان برو بخند ص 73 جان از درون به فاقه و طبع از برون ببرگ * ديو از خورش به تخمه و جمشيد ناشتا اكنون بكن دوا كه مسيح تو بر زمى است * چون شد مسيح سوى فلك فوت شد دوا ص 34 جزو درويشند جمله نيك و بد * ور نباشد اينچنين درويش نيست ص 92 چشمم به دگر كس نگرد من چكنم * از خود گله كن كه روشناييش تويى ص 45 چون اندر تبارش بزرگى نبود * نيارست نام بزرگان شنود ص 100 حرام دارم با مردمان سخن گفتن * و چون حديث تو آيد سخن دراز كنم ص 142